|
رایحه ی خوش یوسف
*صبح که داشت می رفت
مدرسه،هوا خیلی سردبود؛در کوچه کسی را دید که صورتش از سرما کبود شده بود، کتش را
درآورد و به اوداد.
*آن قدر علاقه مند به
مطالعه بود که شب ها تا دیر وقت کتاب می خواند و آنچه را از لابه لای کتاب ها می
اموخت، سعی داشت عملا در زندگی اش به تجلی درآورد.
*وارد ارتش شد و لباس
نظامی به تن کرد تا از این طریق به مبارزاتش وسعت ببخشد و ضربات اساسی بر پیکره یحاکمیت طاغوتی آن زمان وارد سازد.
*قصه ی ازدواجش هم با همه
فرق داشت،
وقتی به خواستگاری رفت با تعدادی سوال از قبیل:آیا شما بنده ی خدا هستید
یا بنده ی شاه؟ شما در مقابل خداچه وظایفی را برعهده گرفته اید؟و... روبرو می شود
که از طرف یکی از نزدیکان همسرش به وی داده می شود.باورش سخت بود که اسرار زندگی
اش که تا به حال بروز نداده بود-به خاطر اینکه نمی خواست در ارتش اورا به عنوان
فردی مذهبی بشناسند- مورد سوال قرار گرفته بودند.
*هرشب پیش از خواب،اعمال
خود را مرور می کرد و مصداق "حاسبو قبل أن تحاسبوا" بود.
*با آدم هایی که از لحاظ
پوشش ونوع رفتار و شیوه ی زندگی خیلی با افراد مذهبی فرق داشتند، رفتار و روش خوبی
داشت و می گفت:" اعتقاد دارم برخورد درست ما،می تواند تأثیر زیادی بر آنان
بگذارد."این طور هم بود چراکه نتایج روش او اثرات مثبت خیلی زیادی روی آن
افراد گذاشته بود.
*آن قدر با تدبیر و ولایت
مدار بود که در هر قدمش، همه ی جوانب را در نظر می گرفت تا آن جا که وقتی از او
سوال شد که چرا با توجه به موقعیتی که داری شاه را نمی کشی ؟در جواب گفت: باید
دستور برسد،نباید خودسرانه عمل کرد وبی گدار به آب زد، من ازآقا – امام(ره) –
دستور می گیرم.
*با شجاعت فراوانی که
داشت در شب 21 بهمن ماه 1357،نه تنها تانک ها را از کار انداخت بلکه بسیاری از
ادوات جنگی را هم دستکاری کرد. با این کارس بخشی از دستگاه نظامی رژیم را خلع سلاح
کرد.
*وقتی پسرش حامد در آغوش
پدر گفت:بابا! انقلاب که پیروز شده است، حالا دیگر چرا کم خانه می آیی؟ با همان
لبخند همیشگی اش کفت: پسرم! تا حالا مقدمه ی کار بود از این به بعد تازه کارمان
شروع شده.
*از همان زمان که آبادان
محاصره شد به بنی صدر طرح تخلیه ی شهر را مطرح کرده بود،وقتی برای نظر خواهی به
محضر امام(ره) می رسد، امام(ره) در جواب می گوید:" حصر آبادان باید شکسته
شود". وقتی با رأی منفی تعدادی از فرماندهان روبه رو می شود می
گوید:"اگر ما زنده نبودیم بر ما تکلیف نبود، اکنون که زنده ایم، مکلف هستیم
که فرمان امام را اجرا کنیم و حصر آبادان را بشکنیم."
*اگر تلاش های خالصانه و
بی دریغ شهید یوسف کلاهدوز در عملیات ثامن الائمه نبود،چه بسا اصلا این عملیات
انجام نمی گرفت.مثلا وقتی که این عملیات اندکی به تعویق افتاد، کلاهدوز به همراه
شهید نامجو مأمور شدند علت امر را جویا شوند. وقتی که آن ها به آن جا
رسیدند،تعدادی از فرماندهان سپاهی و ارتشی حاضر در جلسه شروع کردند به طرح بعضی
مشکلات که"ما کمبود داریم؛ مشکل نیرو وآذوقه داریم."کلاهدوز در آن جلسه
یک مرتبه خروشید که" شما توکلتان را از دست داده اید. از چه چیزی واهمه
دارید؟ این راه مبارزه نیست!شما باید پیوند قلبی خودتان را با خدا محکم تر
کنید." نهیبی که آن عزیز در آن جلسه از عمق جان برآورد باعث شد افراد میزان
توکل خود را به خدا بیشتر کنند و حتی اسغفار هم بکنند.
*این متولد 1325 شهر قوچان که دوست و همکار و همفکر نامجو
بود،سرانجام در پی سقوط هواپیما 130 نظامی
با دوست عزیزش راهی دیار عشق شد.
"رایحه ی خوش یوسف"
*صبح که داشت می رفت
مدرسه،هوا خیلی سردبود؛در کوچه کسی را دید که صورتش از سرما کبود شده بود، کتش را
درآورد و به اوداد.
*آن قدر علاقه مند به
مطالعه بود که شب ها تا دیر وقت کتاب می خواند و آنچه را از لابه لای کتاب ها می
اموخت، سعی داشت عملا در زندگی اش به تجلی درآورد.
*وارد ارتش شد و لباس
نظامی به تن کرد تا از این طریق به مبارزاتش وسعت ببخشد و ضربات اساسی بر پیکره یحاکمیت طاغوتی آن زمان وارد سازد.
*قصه ی ازدواجش هم با همه
فرق داشت،
وقتی به خواستگاری رفت با تعدادی سوال از قبیل:آیا شما بنده ی خدا هستید
یا بنده ی شاه؟ شما در مقابل خداچه وظایفی را برعهده گرفته اید؟و... روبرو می شود
که از طرف یکی از نزدیکان همسرش به وی داده می شود.باورش سخت بود که اسرار زندگی
اش که تا به حال بروز نداده بود-به خاطر اینکه نمی خواست در ارتش اورا به عنوان
فردی مذهبی بشناسند- مورد سوال قرار گرفته بودند.
*هرشب پیش از خواب،اعمال
خود را مرور می کرد و مصداق "حاسبو قبل أن تحاسبوا" بود.
*با آدم هایی که از لحاظ
پوشش ونوع رفتار و شیوه ی زندگی خیلی با افراد مذهبی فرق داشتند، رفتار و روش خوبی
داشت و می گفت:" اعتقاد دارم برخورد درست ما،می تواند تأثیر زیادی بر آنان
بگذارد."این طور هم بود چراکه نتایج روش او اثرات مثبت خیلی زیادی روی آن
افراد گذاشته بود.
*آن قدر با تدبیر و ولایت
مدار بود که در هر قدمش، همه ی جوانب را در نظر می گرفت تا آن جا که وقتی از او
سوال شد که چرا با توجه به موقعیتی که داری شاه را نمی کشی ؟در جواب گفت: باید
دستور برسد،نباید خودسرانه عمل کرد وبی گدار به آب زد، من ازآقا – امام(ره) –
دستور می گیرم.
*با شجاعت فراوانی که
داشت در شب 21 بهمن ماه 1357،نه تنها تانک ها را از کار انداخت بلکه بسیاری از
ادوات جنگی را هم دستکاری کرد. با این کارس بخشی از دستگاه نظامی رژیم را خلع سلاح
کرد.
*وقتی پسرش حامد در آغوش
پدر گفت:بابا! انقلاب که پیروز شده است، حالا دیگر چرا کم خانه می آیی؟ با همان
لبخند همیشگی اش کفت: پسرم! تا حالا مقدمه ی کار بود از این به بعد تازه کارمان
شروع شده.
*از همان زمان که آبادان
محاصره شد به بنی صدر طرح تخلیه ی شهر را مطرح کرده بود،وقتی برای نظر خواهی به
محضر امام(ره) می رسد، امام(ره) در جواب می گوید:" حصر آبادان باید شکسته
شود". وقتی با رأی منفی تعدادی از فرماندهان روبه رو می شود می
گوید:"اگر ما زنده نبودیم بر ما تکلیف نبود، اکنون که زنده ایم، مکلف هستیم
که فرمان امام را اجرا کنیم و حصر آبادان را بشکنیم."
*اگر تلاش های خالصانه و
بی دریغ شهید یوسف کلاهدوز در عملیات ثامن الائمه نبود،چه بسا اصلا این عملیات
انجام نمی گرفت.مثلا وقتی که این عملیات اندکی به تعویق افتاد، کلاهدوز به همراه
شهید نامجو مأمور شدند علت امر را جویا شوند. وقتی که آن ها به آن جا
رسیدند،تعدادی از فرماندهان سپاهی و ارتشی حاضر در جلسه شروع کردند به طرح بعضی
مشکلات که"ما کمبود داریم؛ مشکل نیرو وآذوقه داریم."کلاهدوز در آن جلسه
یک مرتبه خروشید که" شما توکلتان را از دست داده اید. از چه چیزی واهمه
دارید؟ این راه مبارزه نیست!شما باید پیوند قلبی خودتان را با خدا محکم تر
کنید." نهیبی که آن عزیز در آن جلسه از عمق جان برآورد باعث شد افراد میزان
توکل خود را به خدا بیشتر کنند و حتی اسغفار هم بکنند.
*این متولد 1325 شهر قوچان که دوست و همکار و همفکر نامجو
بود،سرانجام در پی سقوط هواپیما 130 نظامی
با دوست عزیزش راهی دیار عشق شد.
|