*
*
*
*
*
*
*
* بسم الله الرحمن الرحیم * السلام عليک يا ابا عبد الله و علي الارواح التي حلت بفنائک عليک مني سلام الله ابدا ما بقيت و بقي الليل و النهار و لا جعله الله آخر العهد مني لزيارتکم السلام علي الحسين و علي علي بن الحسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين
نجواهای یک ستارهیک عکس یک خاطرهبر مدار بینهایتدلنوشته هاصفحه اصلي

تصویر یک ستاره
377.JPG
عبرت ها
یادمان باشد -
یادمان باشد امام و شهدا زنده اند.اجساد پاکشان زیر خاک آرمیده اما ارواح مطهرشان از آسمانها بر ما نظاره گرند


قفس ویران بهتر -
اگر مقصدت پرواز است ، قفس ویران بهتر.پرستویی که مقصد را کوچ می بیند ،از ویرانی لانه اش نمی هراسد(شهید آوینی)


صیاد دلها -

سردار رشید اسلام شهید علی صیاد شیرازی

فکر می‌کنم سال 1364 بود که که ایشان به عنوان مشاور زمان جنگ، در معیت رهبر معظم انقلاب اسلامی که آن زمان مسئولیت ریاست جمهوری را به عهده داشتند عازم لبنان شدند. من هم در خدمت فرمانده نیروی زمینی ارتش، سرهنگ صیاد شیرازی بودم. رفتیم سوریه، الجزایر و لیبی. مذاکرات انجام شدند. بعد از آخرین جلسه، شهید شیرازی از ایشان پرسیدند: "آقا! من در مذاکرات فردا و پس فردا مسئولیت و کار خاصی دارم؟ " ایشان در پاسخ فرمودند، "خیر ". ایشان بلافاصله برنامه‌ریزی کرد که به ملاقات ژنرال طلاس، وزیر دفاع وقت سوریه که بسیار به امام علاقمند بود، برود. ژنرال بهترین هدیه زندگی‌اش را یک تخته قالیچه ابریشمی بافت اصفهان می‌دانست که تصویر حضرت امام را روی آن بافته و به ایشان هدیه کرده بودند. ایشان ما را به منزلشان برد و آن هدیه را نشانمان داد.

ژنرال طلاس اشعاری از حافظ و مولوی را به فارسی حفظ کرده بود و برای ما خواند، البته نه به فارسی روان! کتابی هم در باره امام خمینی نوشته بود به نام "قبض نور من الامام " یعنی شعله‌ای از نور امام. ایشان برای شهید صیاد شیرازی با مقامات سوریه ملاقاتی را ترتیب داده بودند و ما رفتیم به منزل ایشان. شهید صیاد شیرازی به ژنرال طلاس گفتند که می‌خواهند به جنوب لبنان بروند. ژنرال طلاس گفت: "نه! انجا امن نیست. اسرائیل مرتب به آنجا حمله می‌کند و دیوار صوتی را می‌شکند. الان هم می‌داند شما در سوریه هستید و من حاضر نیستم شما را که میهمان آقای حافظ اسد هستید، ببرم آنجا و خدای ناخواسته آسیبی ببینید ". از شهید صیاد اصرار و از ایشان امتناع. بعد گفت: "شما دو سه روزی آمده‌اید به سوریه و دمشق، اینجا تفریح کنید و حالا که در جنگ نیستید، بگذارید دو سه روزی در آسایش باشید. بروید زیارت ". شهید صیاد گفت: "رفتیم ". ژنرال طلاس دوباره گفت: "بروید بگردید، سوغاتی تهیه کنید. من هم سفارش می‌کنم شما را به جاهای دیدنی ببرند ".



شهید صیاد گفت: "همرزمان من، فرزندان سرباز من و بچه‌های بسیج و همرزمانم در سپاه پاسداران و سایر نیروهای مسلح همه در جنگ هستند و من بنا به اوامر امام و رئیس جمهورم به این سفر آمده‌ام و الان هم کار سیاسی من تمام شده است. به قول شما باید بگردیم و برویم تفریح یا اینکه برگردیم کشورمان. نمی‌توانم برگردم. کشور من هم در حال جنگ است . اگر همین حالا خداوند عمر مرا به پایان ببرد و جان مرا بگیرد و از این دنیا ببرد، باید بگویم در حال انجام دادن چه کاری بودم؟ زمانی که دوستان و فرزندان من می‌جنگند، بگویم من در حال تفریح در دمشق بودم؟ پاسخی برای خدا ندارم. حالا که نمی‌توانم در آنجا بجنگم، دوست دارم اینجا بین رزمندگان شما حضور پیدا کنم تا اگر لحظه‌ای دیگر در این دنیا نبودم، لحظه مرگ پاسخی برای حضرت حق داشته باشم ".ژنرال طلاس گفت: "نمی‌گذارم شما به جنوب لبنان بروید، ولی با اصرار شما می‌گویم بروید به بعلبک.یک اردوگاه آموزشی در آنجا هست. سپاه پاسداران شما در آنجا حضور دارند و در حال آموزش رزمندگان مسلمان هستند. بروید از آنجا بازدید کنید ".
یک تیپ ورزیده به عنوان تأمین مسیر و یک گروهان هم برای حفاظت ما انتخاب شدند. من هم در کنار ایشان راه افتادم و رفتیم. یک سرلشکر سوریه‌ای هم همراه ما بود و راهنمایی می‌کرد. رفتیم به بعلبک. وقتی می‌خواستیم حرکت کنیم، شهید صیاد شیرازی، سرلشکر سوریه‌ای را خواست و گفت: "طوری برنامه‌ریزی کنید که وقت نماز به منزل یک شهید یا مسجد برسیم و نماز اول وقت را به جا بیاوریم ".



سرلشکر سوریه‌‌ای هم برنامه را ردیف کرد و برای نماز صبح رسیدیم به منزل پیرمردی از شیعیان اطراف بعلبک که خانواده‌اش پنج شهید داده بود. از ما استقبال کردند و نماز را در آنجا خواندیم. برایمان صبحانه، نان، کره و پنیر محلی پیش‌بینی‌ کرده بودند. هنگام صرف صبحانه توجه این پیرمرد مدام به شهید صیاد بود، طوری که برای من که در کنار صیاد نشسته بودم، خوردن صبحانه مشکل شده بود. دیدم این پیرمرد چشم از او برنمی‌دارد. بعد از صبحانه شهید صیاد به او گفت: "چه شده پدر؟ سئوالی دارید؟ کاری دارید؟ چیزی می‌خواهید؟ " گفت: "نه! " گفت: "خیلی متوجه من هستید ".گفت: "من فکر می‌کنم دارم خواب می‌بینم، چون به شما که نگاه می‌کنم، امام را می‌بینم. پیش خودم می‌گویم این امام نیست، این سرهنگ صیاد شیرازی است؛ باز پلک می‌زنم و به شما نگاه می‌کنم دو باره تصویر امام را می‌بینم. من به جای صیاد شیرازی، امام را دارم می‌بینم ".از منزل که خواستیم بیاییم بیرون، دستی کشید روی پوتین شهید صیاد شیرازی و خاک آن را به صورتش مالید و کف دست خودش را بوسید.

شهید صیاد خیلی منقلب شد و به این پیرمرد گفت: "چرا این کار را با من می‌کنید؟ " و دست پیرمرد را گرفت و با اصرار و تلاش، آن را بوسید. آنگاه به او گفت: "شما خودت پدر پنج شهید هستی. چرا این کار را با من کردی؟ " حرف پدر شهید در بعلبک این بود: " نه می‌توانم و نه لایق هستم که بیایم دست و پای امام را ببوسم. می‌خواهم وقتی رفتید ایران به امام گویید که اگر لایق نبودم و نتوانستم بیایم، ولی پای سربازت را بوسیدم ". شهید صیاد شیرازی هم بار دیگر دست ایشان را بوسید و حرکت کردیم.

خاطرات امیر ناصر آراسته



آمار بازدید
لینک RSS سایت

 

 

 

 

 

 

 

 

wel

به شهدا اقتدا کنیم ساخت PDF چاپ ارسال به دوست

بسم رب الشهدا و الصدیقین

شهيد محمدرضا شفيعي چهارده ساله بود که عزم جبهه کرد، ولي چون سنّش کم بود قبولش نمي کردند. بالأخره يک روز خودش شناسنامه اش را يکسال بزرگتر کرد و به آرزويش رسيد.
وقتي به مادرش گفت مي خواهم به جبهه بروم؛

مادرش گفت: من نميگم نرو، اما تو هنوز بچه اي، پدر که نداري من را تنها نذار؛

محمد رضا گفت: مادر من کي هستم؛ خدا با شماست.
دفعه ي آخري که راهي جبهه بود نوزده سالش بود، کلي شيريني و انگشتر و تسبيح خريده بود.

مادر به او گفت: مادر چرا اين چيزها را خريدي؟ فردا زندگي ميخواي. خونه ميخواي.

گفت: مادر خانه من يک متر جاست که آماده هم هست  نه آهن ميخواد و نه سفيد کاري.


بعد هم يک بيت شعر خواند:
خوش آن روزي که در سنگر بميرم / نه آن روزي که در بستر بميرم

وسايلش را برداشت و رفت.

چند شب بعد از شب عمليات مادرش خوابي مي بيند.

مادر مي گويد خواب ديدم که محمد رضا با لباس سبزي از در وارد شد.

 گفتم: مادر جان چرا به اين زودي آمدي؟

 گفت: آمدم شما را از چشم به راهي در بياورم. بايد زود برگردم.
شب بعد نيز مادر دوباره خواب محمدرضا را ديد. خواب ديد محمد رضا با يک دسته گل بزرگ وارد خانه شد. اما همين که به جلوي مادر رسيد و دسته گل را زمين گذاشت حالت بقچه مانند شد.

محمد رضا به مادر گفت: مادر برايت هديه آوردم
بعد از اين خواب ها بود که خانواده محمد رضا متوجه شدند در شب عمليات کربلاي 4 تير به شکم محمد رضا خورده و مجروح شده. همرزمش نتوانسته بود او را به عقب برگرداند و همانجا مانده بود. فردا صبح که رفته بودند او را بياورند، او را پيدا نکرده بودند.
بعدها خانواده فهميدند که محمد رضا را اسير کرده اند. يازده روز در اسارت زنده بوده و در نهايت به خاطر جراحتش زير شکنجه ي بعثي ها به شهادت رسيده و همانجا در کربلا دفنش کرده اند.
به نقل دوستانش وقتي او را اسير مي کنند، مي گويند که به امام توهين کن و او با همان حال زخمي مي گويد: مرگ بر صدام. آنها نيز با لگد به دهان او مي کوبند و دندانش مي شکند.


وقتي بعد از شانزده سال جنازه ي محمد رضا را سالم از خاک در آورده بودند صدام گفته بود اين جنازه نبايد به اين شکل به ايران برود. پيکر پاک محمد رضا را سه ماه در آفتاب گذاشتند تا شناسايي نشود، ولي جسد سالم مانده بود. حتي روي جسد پودر مخصوص تخريب جسد ريختند که خاصيتش اين بود که استخوان هاي جسد هم از بين مي رفت ولي باز هم جسد سالم مانده بود. وقتي گروه تفحص جنازه ي محمد رضا را دريافت مي کردند سرهنگ عراقي که در آنجا حضور داشته گريه مي کرده و گفته: ما چه افرادي را کشتيم !

مادر شهيد مي گويد موقع دفن محمد رضا، حاج حسين کاجي به من گفت: « شما مي دانيد چرا بدن او سالم است؟» گفتم:«از بس ايشان خوب و با خدا بود. »


ولي حاج حسين گفت: « راز سالم ماندن ايشان در چهار چيز است: هيچ وقت نماز شب ايشان ترک نمي شد؛ مداومت بر غسل جمعه داشت؛ دائما با وضو بود و اينکه هر وقت زيارت عاشورا خوانده مي شد، ما با چفيه هايمان اشکمان را پاک مي کرديم ولي ايشان با دست اشکهايش را مي گرفت و به بدنش مي ماليد و جالب اينکه جمعه وقتي براي ما آب مي آوردند، ايشان آب را نميخورد و آن را براي غسل نگه مي داشت. »

شهيد شفيعي در سال 81 در گلزار شهداي قم به خاک سپرده شد و من چند ماه پس از خاکسپاري آن بزرگوار از طريق خواهر يکي از دوستان آن شهيد با ايشان آشنا شدم.

وقتي مي گويم شهيد شفيعي با تمام وجودم به اين عبارت ايمان قلبي دارم. ايشان در حقم برادري بزرگي کردند که هرگز فراموش نخواهم کرد.

 


تصوير شهيد شفيعي پس از گذشت شانزده سال از شهادتش :



 

منوی اصلی
صفحه اصلي
شهدا در آینه قرآن و عترت
شهدا در کلام امام و رهبری
نجواهای یک ستاره
یک عکس یک خاطره
بر مدار بینهایت
دلنوشته ها
مطالب پر بازدید
تازه ها

کدهای خفن جاوا اسکریپت