بسم رب الشهدا و الصدیقین
شهيد محمدرضا شفيعي چهارده ساله بود که عزم جبهه کرد، ولي چون سنّش کم بود قبولش نمي کردند. بالأخره يک روز
خودش شناسنامه اش را يکسال بزرگتر کرد و به
آرزويش رسيد.
وقتي به مادرش گفت مي خواهم به جبهه بروم؛
مادرش گفت: من نميگم نرو، اما تو هنوز بچه اي، پدر که نداري من را تنها نذار؛
محمد رضا گفت: مادر من کي هستم؛ خدا با شماست.
دفعه ي آخري که راهي جبهه بود نوزده سالش بود، کلي شيريني و انگشتر و تسبيح خريده بود.
مادر به او گفت: مادر چرا اين چيزها را خريدي؟ فردا زندگي ميخواي. خونه ميخواي.
گفت: مادر خانه من يک متر جاست که آماده هم هست نه آهن ميخواد و نه سفيد کاري.
بعد هم يک بيت شعر خواند:
خوش آن روزي که در سنگر بميرم / نه آن روزي که در بستر بميرم
وسايلش را برداشت و رفت.
چند شب بعد از شب عمليات مادرش
خوابي مي بيند.
مادر مي گويد خواب ديدم که محمد رضا با لباس سبزي از در وارد شد.
گفتم:
مادر جان چرا به اين زودي آمدي؟
گفت: آمدم شما را از چشم
به راهي در بياورم. بايد زود برگردم.
شب بعد نيز مادر دوباره خواب محمدرضا را ديد. خواب ديد محمد رضا با يک دسته گل بزرگ وارد خانه شد. اما
همين که به جلوي مادر رسيد و دسته گل را
زمين گذاشت حالت بقچه مانند شد.
محمد رضا به مادر گفت: مادر برايت هديه
آوردم
بعد از اين خواب ها بود که خانواده محمد رضا متوجه شدند در شب عمليات
کربلاي 4 تير به شکم محمد رضا خورده و مجروح شده. همرزمش
نتوانسته بود او را به عقب برگرداند و همانجا مانده بود. فردا صبح که رفته بودند او را بياورند، او را
پيدا نکرده بودند.
بعدها خانواده فهميدند که محمد رضا را اسير کرده اند. يازده روز در اسارت
زنده بوده و در نهايت به خاطر جراحتش زير شکنجه ي بعثي ها
به شهادت رسيده و همانجا در کربلا دفنش کرده اند.
به نقل دوستانش وقتي او را اسير مي کنند، مي گويند که به امام توهين کن و او با همان حال زخمي
مي گويد: مرگ بر صدام. آنها نيز با لگد به
دهان او مي کوبند و دندانش مي شکند.
وقتي بعد از شانزده
سال جنازه ي محمد رضا را سالم از خاک در آورده بودند صدام گفته بود اين جنازه نبايد به
اين شکل به ايران برود. پيکر پاک محمد رضا را سه ماه در آفتاب گذاشتند تا
شناسايي نشود، ولي جسد سالم مانده بود. حتي روي
جسد پودر مخصوص تخريب جسد ريختند که خاصيتش اين بود که استخوان هاي جسد هم از بين مي رفت ولي باز هم
جسد سالم مانده بود. وقتي گروه تفحص جنازه ي محمد رضا را دريافت مي کردند سرهنگ عراقي که در آنجا حضور
داشته گريه مي کرده و گفته: ما چه افرادي را کشتيم
!
مادر شهيد مي گويد موقع دفن محمد رضا، حاج حسين کاجي به من گفت: « شما مي دانيد چرا بدن او سالم است؟» گفتم:«از بس ايشان خوب و با
خدا بود. »
ولي حاج حسين گفت: « راز سالم ماندن ايشان در چهار چيز است: هيچ وقت نماز شب ايشان ترک
نمي شد؛ مداومت بر غسل جمعه داشت؛ دائما با وضو بود و اينکه هر وقت زيارت عاشورا
خوانده مي شد، ما با چفيه هايمان اشکمان را پاک مي کرديم ولي ايشان با دست اشکهايش
را مي گرفت و به بدنش مي ماليد و جالب اينکه جمعه وقتي براي ما آب مي آوردند،
ايشان آب را نميخورد و آن را براي غسل نگه مي داشت. »
شهيد شفيعي در سال 81 در گلزار شهداي قم به خاک
سپرده شد و من چند ماه پس از خاکسپاري آن
بزرگوار از طريق خواهر يکي از دوستان آن شهيد با ايشان آشنا
شدم.
وقتي مي گويم شهيد شفيعي با تمام وجودم به اين عبارت ايمان قلبي دارم. ايشان در حقم برادري
بزرگي کردند که هرگز فراموش نخواهم کرد.
تصوير شهيد شفيعي پس از گذشت شانزده سال از شهادتش :
|