*
*
*
*
*
*
*
* بسم الله الرحمن الرحیم * السلام عليک يا ابا عبد الله و علي الارواح التي حلت بفنائک عليک مني سلام الله ابدا ما بقيت و بقي الليل و النهار و لا جعله الله آخر العهد مني لزيارتکم السلام علي الحسين و علي علي بن الحسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين
نجواهای یک ستارهیک عکس یک خاطرهبر مدار بینهایتدلنوشته هاصفحه اصلي

تصویر یک ستاره
hamid iranmanesh.JPG
عبرت ها
صیاد دلها -

سردار رشید اسلام شهید علی صیاد شیرازی

فکر می‌کنم سال 1364 بود که که ایشان به عنوان مشاور زمان جنگ، در معیت رهبر معظم انقلاب اسلامی که آن زمان مسئولیت ریاست جمهوری را به عهده داشتند عازم لبنان شدند. من هم در خدمت فرمانده نیروی زمینی ارتش، سرهنگ صیاد شیرازی بودم. رفتیم سوریه، الجزایر و لیبی. مذاکرات انجام شدند. بعد از آخرین جلسه، شهید شیرازی از ایشان پرسیدند: "آقا! من در مذاکرات فردا و پس فردا مسئولیت و کار خاصی دارم؟ " ایشان در پاسخ فرمودند، "خیر ". ایشان بلافاصله برنامه‌ریزی کرد که به ملاقات ژنرال طلاس، وزیر دفاع وقت سوریه که بسیار به امام علاقمند بود، برود. ژنرال بهترین هدیه زندگی‌اش را یک تخته قالیچه ابریشمی بافت اصفهان می‌دانست که تصویر حضرت امام را روی آن بافته و به ایشان هدیه کرده بودند. ایشان ما را به منزلشان برد و آن هدیه را نشانمان داد.

ژنرال طلاس اشعاری از حافظ و مولوی را به فارسی حفظ کرده بود و برای ما خواند، البته نه به فارسی روان! کتابی هم در باره امام خمینی نوشته بود به نام "قبض نور من الامام " یعنی شعله‌ای از نور امام. ایشان برای شهید صیاد شیرازی با مقامات سوریه ملاقاتی را ترتیب داده بودند و ما رفتیم به منزل ایشان. شهید صیاد شیرازی به ژنرال طلاس گفتند که می‌خواهند به جنوب لبنان بروند. ژنرال طلاس گفت: "نه! انجا امن نیست. اسرائیل مرتب به آنجا حمله می‌کند و دیوار صوتی را می‌شکند. الان هم می‌داند شما در سوریه هستید و من حاضر نیستم شما را که میهمان آقای حافظ اسد هستید، ببرم آنجا و خدای ناخواسته آسیبی ببینید ". از شهید صیاد اصرار و از ایشان امتناع. بعد گفت: "شما دو سه روزی آمده‌اید به سوریه و دمشق، اینجا تفریح کنید و حالا که در جنگ نیستید، بگذارید دو سه روزی در آسایش باشید. بروید زیارت ". شهید صیاد گفت: "رفتیم ". ژنرال طلاس دوباره گفت: "بروید بگردید، سوغاتی تهیه کنید. من هم سفارش می‌کنم شما را به جاهای دیدنی ببرند ".



شهید صیاد گفت: "همرزمان من، فرزندان سرباز من و بچه‌های بسیج و همرزمانم در سپاه پاسداران و سایر نیروهای مسلح همه در جنگ هستند و من بنا به اوامر امام و رئیس جمهورم به این سفر آمده‌ام و الان هم کار سیاسی من تمام شده است. به قول شما باید بگردیم و برویم تفریح یا اینکه برگردیم کشورمان. نمی‌توانم برگردم. کشور من هم در حال جنگ است . اگر همین حالا خداوند عمر مرا به پایان ببرد و جان مرا بگیرد و از این دنیا ببرد، باید بگویم در حال انجام دادن چه کاری بودم؟ زمانی که دوستان و فرزندان من می‌جنگند، بگویم من در حال تفریح در دمشق بودم؟ پاسخی برای خدا ندارم. حالا که نمی‌توانم در آنجا بجنگم، دوست دارم اینجا بین رزمندگان شما حضور پیدا کنم تا اگر لحظه‌ای دیگر در این دنیا نبودم، لحظه مرگ پاسخی برای حضرت حق داشته باشم ".ژنرال طلاس گفت: "نمی‌گذارم شما به جنوب لبنان بروید، ولی با اصرار شما می‌گویم بروید به بعلبک.یک اردوگاه آموزشی در آنجا هست. سپاه پاسداران شما در آنجا حضور دارند و در حال آموزش رزمندگان مسلمان هستند. بروید از آنجا بازدید کنید ".
یک تیپ ورزیده به عنوان تأمین مسیر و یک گروهان هم برای حفاظت ما انتخاب شدند. من هم در کنار ایشان راه افتادم و رفتیم. یک سرلشکر سوریه‌ای هم همراه ما بود و راهنمایی می‌کرد. رفتیم به بعلبک. وقتی می‌خواستیم حرکت کنیم، شهید صیاد شیرازی، سرلشکر سوریه‌ای را خواست و گفت: "طوری برنامه‌ریزی کنید که وقت نماز به منزل یک شهید یا مسجد برسیم و نماز اول وقت را به جا بیاوریم ".



سرلشکر سوریه‌‌ای هم برنامه را ردیف کرد و برای نماز صبح رسیدیم به منزل پیرمردی از شیعیان اطراف بعلبک که خانواده‌اش پنج شهید داده بود. از ما استقبال کردند و نماز را در آنجا خواندیم. برایمان صبحانه، نان، کره و پنیر محلی پیش‌بینی‌ کرده بودند. هنگام صرف صبحانه توجه این پیرمرد مدام به شهید صیاد بود، طوری که برای من که در کنار صیاد نشسته بودم، خوردن صبحانه مشکل شده بود. دیدم این پیرمرد چشم از او برنمی‌دارد. بعد از صبحانه شهید صیاد به او گفت: "چه شده پدر؟ سئوالی دارید؟ کاری دارید؟ چیزی می‌خواهید؟ " گفت: "نه! " گفت: "خیلی متوجه من هستید ".گفت: "من فکر می‌کنم دارم خواب می‌بینم، چون به شما که نگاه می‌کنم، امام را می‌بینم. پیش خودم می‌گویم این امام نیست، این سرهنگ صیاد شیرازی است؛ باز پلک می‌زنم و به شما نگاه می‌کنم دو باره تصویر امام را می‌بینم. من به جای صیاد شیرازی، امام را دارم می‌بینم ".از منزل که خواستیم بیاییم بیرون، دستی کشید روی پوتین شهید صیاد شیرازی و خاک آن را به صورتش مالید و کف دست خودش را بوسید.

شهید صیاد خیلی منقلب شد و به این پیرمرد گفت: "چرا این کار را با من می‌کنید؟ " و دست پیرمرد را گرفت و با اصرار و تلاش، آن را بوسید. آنگاه به او گفت: "شما خودت پدر پنج شهید هستی. چرا این کار را با من کردی؟ " حرف پدر شهید در بعلبک این بود: " نه می‌توانم و نه لایق هستم که بیایم دست و پای امام را ببوسم. می‌خواهم وقتی رفتید ایران به امام گویید که اگر لایق نبودم و نتوانستم بیایم، ولی پای سربازت را بوسیدم ". شهید صیاد شیرازی هم بار دیگر دست ایشان را بوسید و حرکت کردیم.

خاطرات امیر ناصر آراسته



قفس ویران بهتر -
اگر مقصدت پرواز است ، قفس ویران بهتر.پرستویی که مقصد را کوچ می بیند ،از ویرانی لانه اش نمی هراسد(شهید آوینی)


یادمان باشد -
یادمان باشد امام و شهدا زنده اند.اجساد پاکشان زیر خاک آرمیده اما ارواح مطهرشان از آسمانها بر ما نظاره گرند


آمار بازدید
لینک RSS سایت

 

 

 

 

 

 

 

 

wel

ستاره ای که ماه مجلس شد ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
 
گويند هر آدمي در آسمان هستي ستاره اي دارد که با تولدش مي درخشد و با مرگش ستاره نيز افول مي کند، ولي ستارگاني در آسمان گيتي هستند که هميشه پرفروغند.
اين ستارگان از آن بزرگمردان زميني هستند که از ابتدا، آسمان خانه آنها بوده و ناگفته پيداست فروغ آسمان در دل شبهاي تار، بسته به فروغ اين ستارگان زميني است که جايگاه ابدي آنان قلل رفيع آسمان است .
"مصطفي چمران " يکي از اين ستارگان تاريح انقلاب اسلامي است که هرگز خاموش نشد و شايد بهتر بگوييم به قول لسان الغيب " ستاره اي که ماه مجلس شد " و امروز پس از گذشت حدود 28 سال از شهادتش ، مايه مباهات اهالي زمين و آسمان است .
دکتر چمران در سال 1311 شمسي در تهران خيابان 15 خرداد، منطقه بازار آهنگرها متولد شد و تحصيلات خود را در مدرسه اي در نزديکي خيابان پامنار آغاز و در مدارسي همچون دارالفنون و البرز دوران متوسطه را طي کرد.
مصطفي پس از فارغ التحصيلي در رشته الکترومکانيک و يک سال تدريس در دانشکده فني ، براي ادامه تحصيل راهي آمريکا شد و در آن سامان ، دانشنامه دکتراي خود را دريافت کرد.
چمران را مي توان يکي از بانيان اصلي تاسيس انجمن هاي اسلامي دانشجويي در آمريکا دانست .
اين شهيد با آغاز قيام 15 خرداد 1342 به رهبري امام خميني (ره )، به صف مبارزان انقلابي پيوست و همواره يکي از مروجان انديشه هاي امام در ايران و ديگر کشورهاي اسلامي بود.
وي در همين دوران به همراه تني چند از همفکران خود به مصر رفت و به مدت دو سال به فراگيري فنون جنگ هاي نامنظم و چريکي پرداخت و سپس به لبنان عزيمت کرد.
چمران ، منطقه شيعه نشين جنوب لبنان را برگزيد و در کنار ايجاد محيط هاي آموزشي براي فرزندان اين منطقه محروم ، مبارزه با غاصبان صهيونيست را سرلوحه کارهاي خود قرار داد و تا بازگشت به ميهن اسلامي هيچگاه اسلحه اي را که براي انهدام دشمن صهيونيست در دست داشت ، بر زمين نگذاشت.
بعد از پيروزي شکوهمند انقلاب اسلامي دکتر چمران به ايران بازگشت و به ساماندهي نيروهاي نظامي اقدام کرد.
مقدمات تشکيل سپاه پاسداران و سازماندهي ارتش از جمله ماموريت هاي اصلي او در اوايل انقلاب اسلامي بود.
دکتر چمران در جريان فعاليت هاي اجرايي اوايل پيروزي انقلاب اسلامي سمت معاون نخست وزيري را نيز در کارنامه درخشان خود داشت.
تجربه بازسازي نيروهاي نظامي ، تشکيل سپاه پاسداران و حضور در عرصه هاي نظامي ، سياسي و سمت هاي همچون وزير دفاع ، نمايندگي امام (ره ) در شوراي عالي دفاع هيچکدام نتوانست روح بلند و عاشق آن شهيد را ارضا کند.
شهيد چمران مي نويسد: "اين منم معجون عجيبي ، حديد و اشک ، طبع لطيف ، قلب حساس ، چشم اشک آلود، وجودي که تار و پودش با عشق و محبت سرشته شده است ، آنگاه حديدتر از حديد، سختتر از خارا، محکمتر از کوه ، عجبا اشک و آهن چگونه با هم جمع شده است .
"نمي توانم مورچه اي را بيازارم ، نمي خواهم دشمني را که قصد حيات مرا کرده از پاي درآورم ، در برابر لرزش يک برگ دلم مي لرزد و در مقابل اشک يتيم آب مي شوم ، چشمک يک ستاره قلبم را به خود جذب مي کند و نسيم سحري روحم را به آسمان ها مي برد. خدايا اين لطافت با آن خشونت چگونه با هم جمع شده است ، خود در تعجبم ."
مبارزات شهيد مصطفي چمران در جبهه هاي نبرد همچنان ادامه داشت تا آنجا که از او به عنوان سردار عرفان جبهه ها نام مي برند.
در سحرگاه سي و يکم خردادماه 1360، زماني که "ايرج رستمي " فرمانده منطقه "دهلاويه " در همان منطقه به شهادت رسيد، دکتر چمران با وجود درد و غم از دست دادن اين فرمانده بزرگ رو به ياران گفت : خدا رستمي را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، مي برد.
سخنش تمام شد، با همه ياران وداع کرد و هنوز ساعاتي از اين سخن نگذشته بود که در پشت خاکريزي در نقطه اي که در تيررس دشمن بود، مورد اصابت خمپاره اي قرار گرفت.
در همان لحظات اول ديگر با کسي سخن نگفت و به کسي نگاه نکرد، گويي آهن داغ در نخستين برخورد پشت سر او را شکافت .
او را به بيمارستان سوسنگرد که بعدها به نام شهيد دکتر چمران نام گرفت ، منتقل کردند و سپس بسرعت با آمبولانس به سوي اهواز بردند ولي افسوس جسم بيجان او به اهواز رسيد.
هنوز هم ياران باوفاي مصطفي در غم از دست دادن او عزادارند و امروز پس از گذشت 28 سال يادش را گرامي مي دارند.
از : محبوبه آذرخيل     خبرگزاری ایرنا

 

منوی اصلی
صفحه اصلي
شهدا در آینه قرآن و عترت
شهدا در کلام امام و رهبری
نجواهای یک ستاره
یک عکس یک خاطره
بر مدار بینهایت
دلنوشته ها
مطالب پر بازدید
تازه ها

کدهای خفن جاوا اسکریپت