|
بسم الله
الرحمن الرحیم
وصلت
نقل از :
علي صلاحي
تازه از
مرخصي آمده بودم كه محمود دست مصطفي شاكري را گذاشت تو دستم و گفت: مي ري براش
خواستگاري، دختر خوبي را پيدا مي كني، بعد هم خبر كن براي مراسمش بيام. مي دانستم
عمويم دنبال دامادي است كه دين و ايمان داشته باشد. جريان مصطفي را برايش گفتم و
موضوع خواستگاري از يكي از دخترانش را پيش كشيدم.
راحت تر از
آنچه كه فكرش را مي كردم، موافقت كرد. موضوع را به محمود خبر دادم، كلي خوشحال شد.
آن موقع منطقه بود. گفت: هر طور شده خودم را براي شب جمعه مي رسانم. همه چيز فراهم
بود، فقط منتظر بوديم تا محمود بيايد و در حضور او خطبه عقد خوانده شود. او همان
روز از مشهد زنگ زد و گفت: ساعت دو بعدازظهر حركت مي كنم طرف گناباد.
به حساب ما،
بايد ساعت شش بعدازظهر مي رسيد؛ ولي تا دوازده شب خبري ازش نشد. دلمان به هزار راه
رفت، همه مي دانستيم او آدم بدقولي نيست.
آن شب
بالاخره ساعت دوازده و نيم رسيد. بعد از كلي معذرت خواهي گفت: بعضي از بچه هاي تيپ
تو شهرهاي سر راه، جلو منو گرفته بودند، حريفشان نشدم. او را بين راه چند جا
واداشته بودند تا براي مردم سخنراني كند. فردا كه مردم فهميدند كاوه آمده
فخرآباد،همه جمع شدند جلوي در خانه ما، گاو و گوسفند آورده بودند كه جلوي پاي
محمود قرباني كنند. محمود نگذاشت، گفت: اگر اين كار را بكنيد، فخرآباد نمي آم.
|