*
*
*
*
*
*
*
* بسم الله الرحمن الرحیم * السلام عليک يا ابا عبد الله و علي الارواح التي حلت بفنائک عليک مني سلام الله ابدا ما بقيت و بقي الليل و النهار و لا جعله الله آخر العهد مني لزيارتکم السلام علي الحسين و علي علي بن الحسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين
نجواهای یک ستارهیک عکس یک خاطرهبر مدار بینهایتدلنوشته هاصفحه اصلي

تصویر یک ستاره
45.JPG
عبرت ها
یادمان باشد -
یادمان باشد امام و شهدا زنده اند.اجساد پاکشان زیر خاک آرمیده اما ارواح مطهرشان از آسمانها بر ما نظاره گرند


قفس ویران بهتر -
اگر مقصدت پرواز است ، قفس ویران بهتر.پرستویی که مقصد را کوچ می بیند ،از ویرانی لانه اش نمی هراسد(شهید آوینی)


صیاد دلها -

سردار رشید اسلام شهید علی صیاد شیرازی

فکر می‌کنم سال 1364 بود که که ایشان به عنوان مشاور زمان جنگ، در معیت رهبر معظم انقلاب اسلامی که آن زمان مسئولیت ریاست جمهوری را به عهده داشتند عازم لبنان شدند. من هم در خدمت فرمانده نیروی زمینی ارتش، سرهنگ صیاد شیرازی بودم. رفتیم سوریه، الجزایر و لیبی. مذاکرات انجام شدند. بعد از آخرین جلسه، شهید شیرازی از ایشان پرسیدند: "آقا! من در مذاکرات فردا و پس فردا مسئولیت و کار خاصی دارم؟ " ایشان در پاسخ فرمودند، "خیر ". ایشان بلافاصله برنامه‌ریزی کرد که به ملاقات ژنرال طلاس، وزیر دفاع وقت سوریه که بسیار به امام علاقمند بود، برود. ژنرال بهترین هدیه زندگی‌اش را یک تخته قالیچه ابریشمی بافت اصفهان می‌دانست که تصویر حضرت امام را روی آن بافته و به ایشان هدیه کرده بودند. ایشان ما را به منزلشان برد و آن هدیه را نشانمان داد.

ژنرال طلاس اشعاری از حافظ و مولوی را به فارسی حفظ کرده بود و برای ما خواند، البته نه به فارسی روان! کتابی هم در باره امام خمینی نوشته بود به نام "قبض نور من الامام " یعنی شعله‌ای از نور امام. ایشان برای شهید صیاد شیرازی با مقامات سوریه ملاقاتی را ترتیب داده بودند و ما رفتیم به منزل ایشان. شهید صیاد شیرازی به ژنرال طلاس گفتند که می‌خواهند به جنوب لبنان بروند. ژنرال طلاس گفت: "نه! انجا امن نیست. اسرائیل مرتب به آنجا حمله می‌کند و دیوار صوتی را می‌شکند. الان هم می‌داند شما در سوریه هستید و من حاضر نیستم شما را که میهمان آقای حافظ اسد هستید، ببرم آنجا و خدای ناخواسته آسیبی ببینید ". از شهید صیاد اصرار و از ایشان امتناع. بعد گفت: "شما دو سه روزی آمده‌اید به سوریه و دمشق، اینجا تفریح کنید و حالا که در جنگ نیستید، بگذارید دو سه روزی در آسایش باشید. بروید زیارت ". شهید صیاد گفت: "رفتیم ". ژنرال طلاس دوباره گفت: "بروید بگردید، سوغاتی تهیه کنید. من هم سفارش می‌کنم شما را به جاهای دیدنی ببرند ".



شهید صیاد گفت: "همرزمان من، فرزندان سرباز من و بچه‌های بسیج و همرزمانم در سپاه پاسداران و سایر نیروهای مسلح همه در جنگ هستند و من بنا به اوامر امام و رئیس جمهورم به این سفر آمده‌ام و الان هم کار سیاسی من تمام شده است. به قول شما باید بگردیم و برویم تفریح یا اینکه برگردیم کشورمان. نمی‌توانم برگردم. کشور من هم در حال جنگ است . اگر همین حالا خداوند عمر مرا به پایان ببرد و جان مرا بگیرد و از این دنیا ببرد، باید بگویم در حال انجام دادن چه کاری بودم؟ زمانی که دوستان و فرزندان من می‌جنگند، بگویم من در حال تفریح در دمشق بودم؟ پاسخی برای خدا ندارم. حالا که نمی‌توانم در آنجا بجنگم، دوست دارم اینجا بین رزمندگان شما حضور پیدا کنم تا اگر لحظه‌ای دیگر در این دنیا نبودم، لحظه مرگ پاسخی برای حضرت حق داشته باشم ".ژنرال طلاس گفت: "نمی‌گذارم شما به جنوب لبنان بروید، ولی با اصرار شما می‌گویم بروید به بعلبک.یک اردوگاه آموزشی در آنجا هست. سپاه پاسداران شما در آنجا حضور دارند و در حال آموزش رزمندگان مسلمان هستند. بروید از آنجا بازدید کنید ".
یک تیپ ورزیده به عنوان تأمین مسیر و یک گروهان هم برای حفاظت ما انتخاب شدند. من هم در کنار ایشان راه افتادم و رفتیم. یک سرلشکر سوریه‌ای هم همراه ما بود و راهنمایی می‌کرد. رفتیم به بعلبک. وقتی می‌خواستیم حرکت کنیم، شهید صیاد شیرازی، سرلشکر سوریه‌ای را خواست و گفت: "طوری برنامه‌ریزی کنید که وقت نماز به منزل یک شهید یا مسجد برسیم و نماز اول وقت را به جا بیاوریم ".



سرلشکر سوریه‌‌ای هم برنامه را ردیف کرد و برای نماز صبح رسیدیم به منزل پیرمردی از شیعیان اطراف بعلبک که خانواده‌اش پنج شهید داده بود. از ما استقبال کردند و نماز را در آنجا خواندیم. برایمان صبحانه، نان، کره و پنیر محلی پیش‌بینی‌ کرده بودند. هنگام صرف صبحانه توجه این پیرمرد مدام به شهید صیاد بود، طوری که برای من که در کنار صیاد نشسته بودم، خوردن صبحانه مشکل شده بود. دیدم این پیرمرد چشم از او برنمی‌دارد. بعد از صبحانه شهید صیاد به او گفت: "چه شده پدر؟ سئوالی دارید؟ کاری دارید؟ چیزی می‌خواهید؟ " گفت: "نه! " گفت: "خیلی متوجه من هستید ".گفت: "من فکر می‌کنم دارم خواب می‌بینم، چون به شما که نگاه می‌کنم، امام را می‌بینم. پیش خودم می‌گویم این امام نیست، این سرهنگ صیاد شیرازی است؛ باز پلک می‌زنم و به شما نگاه می‌کنم دو باره تصویر امام را می‌بینم. من به جای صیاد شیرازی، امام را دارم می‌بینم ".از منزل که خواستیم بیاییم بیرون، دستی کشید روی پوتین شهید صیاد شیرازی و خاک آن را به صورتش مالید و کف دست خودش را بوسید.

شهید صیاد خیلی منقلب شد و به این پیرمرد گفت: "چرا این کار را با من می‌کنید؟ " و دست پیرمرد را گرفت و با اصرار و تلاش، آن را بوسید. آنگاه به او گفت: "شما خودت پدر پنج شهید هستی. چرا این کار را با من کردی؟ " حرف پدر شهید در بعلبک این بود: " نه می‌توانم و نه لایق هستم که بیایم دست و پای امام را ببوسم. می‌خواهم وقتی رفتید ایران به امام گویید که اگر لایق نبودم و نتوانستم بیایم، ولی پای سربازت را بوسیدم ". شهید صیاد شیرازی هم بار دیگر دست ایشان را بوسید و حرکت کردیم.

خاطرات امیر ناصر آراسته



آمار بازدید
لینک RSS سایت

 

 

 

 

 

 

 

 

wel

خیابان شهدا

ببخشيد خانم! خيابون شهدا همين‏جاست؟

شهدا ... !؟ نمى‏دونم، فكر نكنم!

ببخشيد آقا پسر خيا ...

معذرت مى‏خوام ... ديرم شده ... قرار دارم .

آقا ... ببخشيد ، آقا خيابون شهدا همين‏جاست؟

شهدا؟! راستش من چندسالى نيست اين‏جام . بعيد مى‏دونم همين باشه!

ممنون!

محسن گيج‏شده بود . همه چيز عوض شده . انگار كه يك قرن از آن سال‏ها كه در اين شهر بودند، مى‏گذرد . آدم‏ها! حتى آدم‏هاى اين شهر هم عوض شده‏اند، آدم‏هاى اين خيابان! توى فكر و خيال بود كه هوار يك پسر جوان او را به خودش آورد.

هى آقا مگه كورى؟ پاى منو له كردى!

 محسن نگاهش به پسر كه موهاى وزوز روغن‏خورده داشت، افتاد . نتوانست تشخيص دهد چيزى كه پسرك پوشيده، تى‏شرت است‏ يا زيرپيراهن . به طرز مسخره‏اى تنگ و چسبناك بود . بازوهاى درشت و استخوانى پسر را كه از زير نيم وجب آستين رويش مى‏ديدى، ترس برت مى‏داشت و شلوارى كه دلت مى‏خواست‏بدانى چند ساعت‏براى پوشيدنش وقت صرف كرده و اصلا با اين تنگى چطور با آن قدم برداشته!؟

 رد بازوهاى استخوانى پسر را كه گرفته به انگشتانى باريك و سفيد با ناخن‏هاى بلند كه لاك مشكى خورده بود و يك انگشتر نقره با نقش جمجمه رسيد كه به سختى توى انگشت‏هاى درشت پسرك قفل شده بود . با خودش فكر كرد كه چه چيزى مى‏تواند اين دست‏هاى قفل شده را از هم باز كند؟ نگاهش كه به چهره‏ى دخترك افتاد، يك آن، جاخورد .

اما نه ... درست ديده بود . شبيه‏ترين چهره به نقش ابليس كه ديشب توى تئاتر ديده بود . خط چشم درشت مشكى كه يك بند انگشت از انتهاى چشم‏ها بيرون زده بود، با سايه‏اى بنفش كه هولناكى چشمش را دو برابر كرده بود و لب‏هايى كه زير آوار رژلب مشكى دخترك داشت‏خفه مى‏شد . نگاهش كه به لباسش خورد، ديگر نخواست آن‏جا بماند. عذرخواهى كرد و به سرعت از آن‏ها دور شد .

مغازه‏ها همه طور ديگرى شده بودند. ويترين‏هاى پرزرق و برق با دالان‏هاى تاريك و كوچك. يك دسته دختر با صورت‏هاى آرايش كرده از روبرو رد مى‏شوند. صداى خنده‏هايشان را از بيست قدمى مى‏توانستى بشنوى. از كنارش كه رد شدند، بوى تند ادكلان‏هاى آمريكايى‏شان مى‏خواست‏خفه‏اش كند. به راهش ادامه داد. كم كم داشت‏به اين صحنه‏ها عادت مى‏كرد. دستهاى به هم قفل شده، دسته‏هاى دختران يا پسران جوانى كه تشخيص باهم يا بى‏هم بودنشان دشوار بود . .


به پاساژ كه رسيد، دهانش بازماند. همه چيز چقدر زود اتفاق افتاده بود.

چندين سال پيش اصلا اثرى از اين ساختمان‏هاى شيك و بلند نبود، اما حالا چند قدمى به طرف پاساژ برداشت، ترجيح داد برگردد. بوى تند سيگارهاى خارجى كه با ادكلان‏ها و مواد آرايشى مخلوط شده بود، حالش را بد مى‏كرد. ديگر خودش هم داشت مطمئن مى‏شد كه اشتباه آمده . دلش مى‏خواست هرچه زودتر از آن‏جا دور شود.

 تا بلوار راه چندانى نبود، اما تحمل يك قدم ديگر در اين خيابان برايش دشوار بود. دلش گرفت. ياد خيابان شهدا افتاد. چه ساده و بى ريا بود . قدر قدم زدن در آن را دوست داشت .

به زحمت از لابه لاى موتورها، ماشين‏هايى كه مثل اسب رم كرده مى‏تاختند، گذشت تا به آن‏طرف خيابان رسيد .

دلش مى‏خواست جلو اولين تاكسى را بگيرد تا يك ‏راست‏به هتل برساندش . پيكان سفيد مدل هشتاد قبل از بقيه پيداش شد . محسن نفس راحتى كشيد و سريع برايش دست تكان داد.

بلوار!

ماشين چندقدم جلوتر ترمز كرد. سهراب به طرف ماشين رفت. صداى موسيقى تكنو تمام محوطه را پركرده بود. ماشين آرام آرام جلو رفت. محسن سرجايش ايستاد .تازه متوجه دخترك جوانى كه چند متر جلوتر از او قدم برمى‏داشت‏ شد و راننده‏ى جوان كه هماهنگ با قدم‏هاى او ماشين را به جلو مى‏راند و از داخل ماشين چيزهايى مى‏گفت .
محسن سرش را برگرداند. چند ماشين با سرعت از مقابلش رد شدند؛



 •
بلوار؟ 

 •
بلوار؟ 

 •
مستقيم ...

نگاهش را دوباره به سمت پيكان مدل هشتاد كشاند . هنوز در همان حال بود . فقط چند متر جلوتر ... چند قدم به طرفش برداشت . نگاهش را به راننده‏ى جوان انداخت . موهاى وزوز آغشته به روغن با پيراهن چسبناك كه ... محسن ديگر داشت‏حالش به‏هم مى‏خورد . احساس كرد چقدر هواى اين‏جا آلوده است . چقدر تهوع آور است . جلو اولين تاكسى را گرفت

 • دربست!

توى ماشين كه نشست ‏يك نفس عميق كشيد . صداى اصفهانى فضاى ماشين را پر كرده بود:

زين‏گونه‏ام كه در غم غربت‏ شكيب نيست

گر سر كنم شكايت هجران، غريب نيست

دلش مى‏خواست زانوهايش را بغل بگيرد و يك دل سير گريه كند .

كاش اين‏جا هم مثل خيابان شهدا بود . كاش آن آدم‏ها اين‏جا بودند . حتى از بچه‏هاى مسجد هم خبرى نيست . تاكسى آرام آرام مى‏رفت و محسن گوشه و كنار خيابان را به دنبال لااقل يك نگاه آشنا مى‏گشت . از جايش پريد! حس كرد چيز آشنايى به چشمش خورده . برگشت و به عقب نگاه كرد . يك بار ديگر به تابلو خيره شد . « بيمه ايران شعبه ... (شهداء سابق) » ماشين آرام آرام به جلو مى‏رفت و محسن همين‏طور مات و مبهوت به نام شهدا كه دورتر دورتر مى‏شد، چشم دوخته بود . صداى اصفهانى توى فضا پيچيد .

گـم‏گشتـه‏ى ديـار محبـت كجــــــا رود

نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

      به نقل از سایت حاج حمیدhttp://www.hajhamid.com/

 

<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 بعد > آخر >>

 

منوی اصلی
صفحه اصلي
شهدا در آینه قرآن و عترت
شهدا در کلام امام و رهبری
نجواهای یک ستاره
یک عکس یک خاطره
بر مدار بینهایت
دلنوشته ها
مطالب پر بازدید
تازه ها

کدهای خفن جاوا اسکریپت