*
*
*
*
*
*
*
* بسم الله الرحمن الرحیم * السلام عليک يا ابا عبد الله و علي الارواح التي حلت بفنائک عليک مني سلام الله ابدا ما بقيت و بقي الليل و النهار و لا جعله الله آخر العهد مني لزيارتکم السلام علي الحسين و علي علي بن الحسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين
نجواهای یک ستارهیک عکس یک خاطرهبر مدار بینهایتدلنوشته هاصفحه اصلي

تصویر یک ستاره
hemmat34.JPG
عبرت ها
یادمان باشد -
یادمان باشد امام و شهدا زنده اند.اجساد پاکشان زیر خاک آرمیده اما ارواح مطهرشان از آسمانها بر ما نظاره گرند


صیاد دلها -

سردار رشید اسلام شهید علی صیاد شیرازی

فکر می‌کنم سال 1364 بود که که ایشان به عنوان مشاور زمان جنگ، در معیت رهبر معظم انقلاب اسلامی که آن زمان مسئولیت ریاست جمهوری را به عهده داشتند عازم لبنان شدند. من هم در خدمت فرمانده نیروی زمینی ارتش، سرهنگ صیاد شیرازی بودم. رفتیم سوریه، الجزایر و لیبی. مذاکرات انجام شدند. بعد از آخرین جلسه، شهید شیرازی از ایشان پرسیدند: "آقا! من در مذاکرات فردا و پس فردا مسئولیت و کار خاصی دارم؟ " ایشان در پاسخ فرمودند، "خیر ". ایشان بلافاصله برنامه‌ریزی کرد که به ملاقات ژنرال طلاس، وزیر دفاع وقت سوریه که بسیار به امام علاقمند بود، برود. ژنرال بهترین هدیه زندگی‌اش را یک تخته قالیچه ابریشمی بافت اصفهان می‌دانست که تصویر حضرت امام را روی آن بافته و به ایشان هدیه کرده بودند. ایشان ما را به منزلشان برد و آن هدیه را نشانمان داد.

ژنرال طلاس اشعاری از حافظ و مولوی را به فارسی حفظ کرده بود و برای ما خواند، البته نه به فارسی روان! کتابی هم در باره امام خمینی نوشته بود به نام "قبض نور من الامام " یعنی شعله‌ای از نور امام. ایشان برای شهید صیاد شیرازی با مقامات سوریه ملاقاتی را ترتیب داده بودند و ما رفتیم به منزل ایشان. شهید صیاد شیرازی به ژنرال طلاس گفتند که می‌خواهند به جنوب لبنان بروند. ژنرال طلاس گفت: "نه! انجا امن نیست. اسرائیل مرتب به آنجا حمله می‌کند و دیوار صوتی را می‌شکند. الان هم می‌داند شما در سوریه هستید و من حاضر نیستم شما را که میهمان آقای حافظ اسد هستید، ببرم آنجا و خدای ناخواسته آسیبی ببینید ". از شهید صیاد اصرار و از ایشان امتناع. بعد گفت: "شما دو سه روزی آمده‌اید به سوریه و دمشق، اینجا تفریح کنید و حالا که در جنگ نیستید، بگذارید دو سه روزی در آسایش باشید. بروید زیارت ". شهید صیاد گفت: "رفتیم ". ژنرال طلاس دوباره گفت: "بروید بگردید، سوغاتی تهیه کنید. من هم سفارش می‌کنم شما را به جاهای دیدنی ببرند ".



شهید صیاد گفت: "همرزمان من، فرزندان سرباز من و بچه‌های بسیج و همرزمانم در سپاه پاسداران و سایر نیروهای مسلح همه در جنگ هستند و من بنا به اوامر امام و رئیس جمهورم به این سفر آمده‌ام و الان هم کار سیاسی من تمام شده است. به قول شما باید بگردیم و برویم تفریح یا اینکه برگردیم کشورمان. نمی‌توانم برگردم. کشور من هم در حال جنگ است . اگر همین حالا خداوند عمر مرا به پایان ببرد و جان مرا بگیرد و از این دنیا ببرد، باید بگویم در حال انجام دادن چه کاری بودم؟ زمانی که دوستان و فرزندان من می‌جنگند، بگویم من در حال تفریح در دمشق بودم؟ پاسخی برای خدا ندارم. حالا که نمی‌توانم در آنجا بجنگم، دوست دارم اینجا بین رزمندگان شما حضور پیدا کنم تا اگر لحظه‌ای دیگر در این دنیا نبودم، لحظه مرگ پاسخی برای حضرت حق داشته باشم ".ژنرال طلاس گفت: "نمی‌گذارم شما به جنوب لبنان بروید، ولی با اصرار شما می‌گویم بروید به بعلبک.یک اردوگاه آموزشی در آنجا هست. سپاه پاسداران شما در آنجا حضور دارند و در حال آموزش رزمندگان مسلمان هستند. بروید از آنجا بازدید کنید ".
یک تیپ ورزیده به عنوان تأمین مسیر و یک گروهان هم برای حفاظت ما انتخاب شدند. من هم در کنار ایشان راه افتادم و رفتیم. یک سرلشکر سوریه‌ای هم همراه ما بود و راهنمایی می‌کرد. رفتیم به بعلبک. وقتی می‌خواستیم حرکت کنیم، شهید صیاد شیرازی، سرلشکر سوریه‌ای را خواست و گفت: "طوری برنامه‌ریزی کنید که وقت نماز به منزل یک شهید یا مسجد برسیم و نماز اول وقت را به جا بیاوریم ".



سرلشکر سوریه‌‌ای هم برنامه را ردیف کرد و برای نماز صبح رسیدیم به منزل پیرمردی از شیعیان اطراف بعلبک که خانواده‌اش پنج شهید داده بود. از ما استقبال کردند و نماز را در آنجا خواندیم. برایمان صبحانه، نان، کره و پنیر محلی پیش‌بینی‌ کرده بودند. هنگام صرف صبحانه توجه این پیرمرد مدام به شهید صیاد بود، طوری که برای من که در کنار صیاد نشسته بودم، خوردن صبحانه مشکل شده بود. دیدم این پیرمرد چشم از او برنمی‌دارد. بعد از صبحانه شهید صیاد به او گفت: "چه شده پدر؟ سئوالی دارید؟ کاری دارید؟ چیزی می‌خواهید؟ " گفت: "نه! " گفت: "خیلی متوجه من هستید ".گفت: "من فکر می‌کنم دارم خواب می‌بینم، چون به شما که نگاه می‌کنم، امام را می‌بینم. پیش خودم می‌گویم این امام نیست، این سرهنگ صیاد شیرازی است؛ باز پلک می‌زنم و به شما نگاه می‌کنم دو باره تصویر امام را می‌بینم. من به جای صیاد شیرازی، امام را دارم می‌بینم ".از منزل که خواستیم بیاییم بیرون، دستی کشید روی پوتین شهید صیاد شیرازی و خاک آن را به صورتش مالید و کف دست خودش را بوسید.

شهید صیاد خیلی منقلب شد و به این پیرمرد گفت: "چرا این کار را با من می‌کنید؟ " و دست پیرمرد را گرفت و با اصرار و تلاش، آن را بوسید. آنگاه به او گفت: "شما خودت پدر پنج شهید هستی. چرا این کار را با من کردی؟ " حرف پدر شهید در بعلبک این بود: " نه می‌توانم و نه لایق هستم که بیایم دست و پای امام را ببوسم. می‌خواهم وقتی رفتید ایران به امام گویید که اگر لایق نبودم و نتوانستم بیایم، ولی پای سربازت را بوسیدم ". شهید صیاد شیرازی هم بار دیگر دست ایشان را بوسید و حرکت کردیم.

خاطرات امیر ناصر آراسته



قفس ویران بهتر -
اگر مقصدت پرواز است ، قفس ویران بهتر.پرستویی که مقصد را کوچ می بیند ،از ویرانی لانه اش نمی هراسد(شهید آوینی)


آمار بازدید

 

 

 

 

 

 

 

 

wel

شهید حسن رضوانخواه

 : شهید حسن رضوانخواه

خدایا بنده ای که یک عمر برای یافتن تو زحمت کشیده

چطور خود را به او نمی نمایانی ؟!

 

 بسم الله الرحمن الرحیم
یا ایها الذین آمنوااهل ادلکم علی تجارة تنجیکم من عذاب الیم.تومنون بالله و رسوله.
تومنون بالله ورسوله وتجهدون فی سبیل الله باموالکم وانفسکم ذلکم خیرلکم ان کنتم تعلمون.(سوره صف آیه9،10)
ای اهل ایمان شما را به تجارتی سودمند که شما را ازعذاب دردناک آخرت نجات بخشد دلالت کنم.
بخدا ورسول او ایمان آریدوبمال وجان در راه خدا جهادکنید،این کارازهرتجارت اگرداناباشیدبرای شمابهتر است.
سپاس وستایش خداوندکریمی راکه کرم فرمود در چنین برهه از تاریخ مرا آفریدتادر پستی ها وبلندی های این زمانه به آزمایش وامتحان مشغول شوم.امتحان در محضر مطلق درمحضرکمال وسپاس آنکه به بنده نعمت ارزانی داشت ومرانسبت به شریعت آشنا ساخت ومرابصیر نمودتا کفر راازحق جداساخته وباآن به جدال درافتم،جدالی که فقط رضایت او دراوست جنگی که نفس ومادییات درآن معنی نمی دهد مرا نسبت به دنیا بی اعتنا ساخت،دنیاییی که همه را میفریبد،دنیایی که به هیچ کس رحم نکرد ونمیکند،دنیایی که همه گول خورده هایش را  پیر میکندولی خود جوان میماند،دنیایی که به دنبال علی(ع)هم بود تا او را هم بفریبدولی هرگز نتوانست، امام میفرماید:دنیا، دنیا برو دیگری را بفریب،من(علی(ع))را نمیتوانی بفریبی،اگرزنجیربودی پاره پاره ات میکردم و . . . دنیا من ترا سه طلاقه کرده ام.
آه . .  خدایا اگر به واسطه ی گناهی که مرتکب شدم نبودهیچ خوفی ازمرگ نداشتم،اگر اطمینان داشتم که گناهانم را میبخشی که جز این هم نخواهد بودهر آینه انتظار مرگ را میکشیدم مرگی که فقط رضایت وخشنودی تو در آن باشد.خدایا چطور خواهد بود حال آن جوانی از جوانی اش دست کشیده ونفس خود را به اندازه وسع خود زیرپاگذاشته  وبرای یافتن وجودمبارک توبه بیابانها وجنگلهاوکوههاروانه شده واز زن وفرزندوهمه چیزخودحتی پدر ومادرخود دست کشیده،به جوارخودنخوانی یا به واسطه گناهانی که مرتکب شده اورادرآتش افکنی درحالی که او امید به بخشش تودارد.آه . . . خدایاچطوردرجوارنورانی ات بایستم در عین حالی که عرق شرم میریزم وآرزوی برگشتن به دنیاجهت جبران خطاهاوگناهان خود کنم درصورتی که خود فرمودی هیچ راه برگشتی نیست.خدایابنده ای که یک عمربرای یافتن توزحمت کشیده چگونه خود را به او نمی نمایانی.نه هرگزاین نیست تو خیلی مهربانتر از این کلامی.خدایامرا ببخش از اینکه شکر نعمتهای تو رابه جا نیاوردم.خدایا مرا ببخش از اینکه از امانتی چون امام قدر دانی ننموده ودستوراتش را به دقت اجرا نکردم،ازنفس گفت تزکیه نکردم،ازدشمن گفت از اوتبری نکردم،از اهمیت جهاد گفت به جهادبرنخواستم،ازخود نگفت ولی به خود مشغول شدم.
آی مردم اینقدر خود را به دنیا مشغول نکنیددنیادارفناست آنچیزی که می مانددارآخرت است باتوشه کم یازیاد.اگرکم بود وای به حالت اگرزیاد بود خوش به حالت.آی مردم به چه چیز خود را مشغول کردیددو روزدنیابر همه مردگان گذشت،هیچ سودی نبردند مگر آنان که ایمان آوردندودر راه خداجهاد کردند.آی جوانان شرم نداریداز آن روزی که بچه دارشوید فرزندانتان بزرگ شده ازشما بپرسندکه چطوردرچنین زمانی بودید وبه جنگ باکفار نرفتید،حتما خواهندپرسیدومطمئنا بی جوابشان خواهیدگذاشت.آی آنان که میتوانیدولی حضورنمی یابیدجواب تاریخ راچگونه خواهید داد.آی آندسته از مردم که رنگ عوض نموده وخودتان را خوب مینمایانیداگرازخداوعقوبت آخرت هراس ندارید لااقل آزاده باشید.واما توای هم رزم توای همسنگر تو ای هم دردتو ای عاشقی که امام در جماران شب و روز به فکرتوست قدر خود بدان وبه شکر خدا برخیزونماز شکر بخوان که به حق خدایت نیکو آفرید،تبارک الله احسن الخالقین ومرحبا بر پدر ومادرت...
واما پدر ومادر مهربانم ازاینکه برای بنده زحمت کشیدید ازشماتشکرمیکنم،مراببخشیدازاینکه فرزند خوبی برایتان نبودم،حلالم کنید وازخداوند برایم طلب عفووبخشش نمایید.
ولی تو ای همسرخوب ومقاومم ازشماتشکر میکنم خداوند ترا مورد لطف خود قراردهد . .
وسفارش به فرزندانم میکنم که تقوای الهی پیشه کنیدونظم درکارهاداشته باشیدوسلاحم رادردست گرفته وپیامم رابه مردم برسانید.

والسلام . . .
بنده گنهکارخدا حسن رضوانخواه
 

 

شهید غلامرضا رجبی

شهید غلامرضا رجبی

 

 شهید غلامرضا رجبی : فرمانده گروهان یکم ازگردان ویژه لشگر8نجف اشرف(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) در روستای "گوندره" از بخش قیدار در استان زنجان ودر سال 1342 در خانواده ای کشاورز متولد شد . غلامرضا پیش از رفتن به مدرسه به کمک پدرش در مدت کوتاهی قرائت قرآن را فرا گرفت . روستای گوندره محل تولد غلامرضا مدرسه نداشت و او با تاخیر به مدرسه ای در قیدار رفت و مجبور بود فاصله چند کیلمتری قیدار تا روستا را هر روزه پیاده طی کند . او که با شناسنامه برادر متوفایش ثبت نام کرده بود به طور جدی تحصیل خود را دنبال کرد . مادر غلامرضا درباره دوران تحصیل او می گوید : بعد از رسیدن به خانه بلافاصله تکالیفش را انجام می داد . مدیر مدرسه اش با توجه به هوش و استعداد او سفارش می کرد تا بیشتر مواظب باشیم و نگذاریم با کار کردن در خانه وقت او تلف شود . چون دختر نداشتیم ، غلامرضا خانه را تمیز می کرد ؛ ظرف می شست در نگهداری حیوانات کمک می کرد . بعد از آن ، دوره راهنمایی را به پایان برد و پس از دوره راهنمایی برای تحصیل علوم اسلامی ، مدرسه را رها کرد و تحصیلات دینی را در سال 1359 از سر گرفت . مادرش در این باره می گوید : غلامرضا به تحصیل علوم حوزوی علاقه داشت و نزد حاج آقا مقدم و آقای میرزایی و حاج باب الله به تحصیل پرداخت . غلامرضا در سال 1361 در 19 سالگی تصمیم به ازدواج گرفت و با خانم صغری گنج قانلو پیوند زناشویی بست . اوبه مادرش می گفت : همه برای ازدواج به دنبال خانواده ای متمول هستند ، اما من از خانواده ای مستضعف همسر انتخاب کرده ام . غلامرضا با همسرش که در روستای سجاس ساکن بود، توسط دوستی که بعد ها شهید شد ، آشنا شده بود . آغاز دوران نامزدی آنها با شهادت برادرش ، علیرضا رجبی همزمان بود . علیرضا در چهارم فروردین 1361 در جبهه سومار در حالی که در لشکر 88 زرهی ارتش خدمت میکرد ، به شهادت رسید و فرزندش محمد را تنها گذاشت . آنها مراسم ازدواج را یک سال به تعویق انداختند و بعد از آن مراسم را به اختصار و به دور از رسوم و سنتهای جاری بر گزار کردند . مهریه همسرش ده هزار تومان بود . علاوه بر این ، غلامرضا مانع شد تا بنا به رسم جاری در روستا برای داماد و عروس پول جمع کنند . بعد از ازدواج بنا به گفته مادرش رابطه خوبی با همسرش داشت و در کارهای خانه کمک می کرد . بنا به سفارش برادر شهیدش ، جای او را پر کرد و نگذاشت تا سنگرش خالی بماند . پدرش حاج علی آقا رجبی هم که پاسدار بود در کردستان در منطقه بانه خدمت می کرد . پس از مدتی غلامرضا در سپاه پاسداران شهرستان خدابنده ، مسئولیت اداره اطلاعات تحقیقات وستاد مبارزه با مواد مخدر را بر عهده گرفت . در آن زمان با توجه به موقعیت جغرافیایی منطقه اشرار و ضد انقلاب در آن فعال بودند . قاچاق اسلحه و مواد مخدر از آن سوی مرزهای بین المللی باعث درگیریهای زیاد می شد . غلامرضا به عنوان مسئول مبارزه با مواد مخدر روزی باندی را شناسایی کرد و با آنها وارد معامله شد و برای انجام معامله مبلغ صد هزار تومان پول از سپاه منطقه در خواست کرد ، اما این پول از طرف سپاه تامین نشد در نتیجه فقط رابط باند قاچاقچیان دستگیر شد . او همچنین در مسئولیت اداره اطلاعات و تحقیقات توانست طی یک عملیات ، چهل قبضه سلاح را در منطقه خدابنده کشف و ضبط نماید که در امنیت منطقه بسیار موثر بوده است . غلامرضا پس از شهادت علیرضا ، خیلی به جبهه می رفت . مدتی در گردان امام حسین مسئولیت تعاون گردان را بر عهده داشت و مدتی هم به عنوان مسئو ل تعاون تیپ مشغول خدمت بود . قابلیت های رجبی باعث شد که در لشگر 8 نجف اشرف به عضویت شورای فرماندهی لشکر در آید و مسئولیت روابط عمومی و تبلیغات آن لشگر را بر عهده بگیرد . در همین زمان وصیت نامه ای نوشت . در عملیات کربلای 5 در سال 1365 برای فتح نقطه پل استراتژیک نیاز به مجموعه ای از نیرو ها بود تا بتوانند با به خطر انداختن جان خود پل را فتح کنند . به همین خاطر فرماندهان اعلام کردند تا برای این عملیات گردان شهادت طلب با عنوان گردان امام سجاد (ع) تشکیل شود . غلامرضا به عضویت این گردان در آمد و فرماندهی گروهان یک این گردان را بر عهده گرفت . گردان شهادت وارد عمل شد ولی در اثر آتش دشمن فرمانده گردان و معاون وی در همان ساعت اولیه نبر د به شهادت رسیدند . برای ادامه عملیات ، غلامرضا مسئولیت عملیات را بر عهده گرفت . با ادامه عملیات ، او در 25 اسفند 1365 در منطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش به سر و پا به شهادت رسید .درحالیکه تلفات زیادی به دشمن وارد کرده بود. غلامرضا رجبی در هنگام شهادت ، 23 سال داشت . بنا بر وصیتش پیکر او را در کنار آرامگاه برادر شهیدش ، علیرضا رجبی در روستای گوندره به خاک سپردند . از شهید غلامرضا رجبی به هنگام شهادت ، یک دختر دو ساله به نام سمیه و پسری یک ساله به نام سلمان به یادگار ماند . 6 ماه پس از شهادت پدر ، پسر دوم او در اواخر شهریور 1366 به دنیا آمد . دو روز بعد از تولد سعید ، سلمان در اثر حادثه ای دلخراش از دنیا رفت .

منابع زندگینامه: فرهنگ نامه جاودانه های تاریخ (زندگینامه فرماندهان شهید استان زنجان)نوشته ی یعقوب توکلی،نشر شاهد،تهران-1382 

شهید بصیرت !

شهید حسین غلام کبیری

تولد : 1370/8/9 شهر ری

شهادت :  1388/3/25  تهران . سعادت آباد

---------------------------------------------------------------------------------------

۱- دکتر گفت : دیگر دیر شده . بچه که زردی می گیرد آن هم به این شدت زود باید جراحی شود .

دلم شکست . ملحفه پیچیدم و بردمش خانه . گفتم یا صاحب الزمان (عج) این پسر همنام جد بزرگوار شماست . او را بیمه موسی بن جعفر (ع) کرده ام . . .

خیلی گریه می کرد . آرام زدم به پهلویش . برای معاینه که بردیم گفتند : همان ضربه کوچک ، کار خودش را کرد . دیگر به عمل نیازی نیست . رئیس بیمارستان می گفت : عکسش را بدهید می خواهم این معجزه را به همه نشان بدهم .

۲- پیاده می رفت مدرسه و می آمد . تعجب کردم . پیگیر که شدم فهمیدم پول توجیبی هایش را می دهد به پیشنماز مسجد تا به نیاز مندان برساند .

۳- داشت مرد می شد ! راه می رفت و درباره انقلاب می پرسید . تحقیقاتش که کامل شد گفت : من به این نظام اعتقاد دارم .

چون با منطق پذیرفت دیگر کوتاه نمی آمد .

۴- درس که نداشت می رفت سر کار . برایش کم نمی گذاشتیم . اما می خواست روی پای خودش بایستد .

۵- با آن همه کار ، دم افطار دیگر رمق نداشتیم . حسین تازه می رفت صف نانوایی ، سنگک گرم ببرد سر سفره . می گفتم : عجب حالی داری تو .

می گفت : تو چرا بی حالی ؟!

۶- خودش می نشست لباسش را اتو می کرد . نامرتب بیرون نمی آمد . می خواستیم با او جایی برویم مجبور بودیم دستی به سر و وضعمان بکشیم .

۷- خستگی اش را ما ندیدیم . به کار ، نه نمی گفت . فرق نمی کرد روضه هیئت باشد یا عروسی بچه بسیجی ها در فرهنگسرا . پای کار محکم می ایستاد .

۸- می گفتم : بابا این از تو بزرگتر است . نگاه به هیکلش بکن . هوس کتک داری ؟

این حرف ها برایش معنا نداشت . می گفت : کسی که امنیت نوامیس جامعه را به خطر می اندازد باید نهی از منکر شود .

۹- تازه به آن محل رفته بودیم . غریب بودم . بچه های هم سن و سال من یک گوشه نشسته بودند . داشتم رد می شدم .چشمش به من افتاد . آمد جلو . زود گرم گرفت و مرا کشید وسط دوستانش . شدم بچه هیئتی . دیگر احساس غریبی نداشتم .

۱۰- بابام می گفت : آهان . . . ! رفیق یعنی این .

خیلی های دیگر هم به مادرش می گفتند : خوش به حالت . چه پسری داری .

۱۱- جانشین معاون عملیات پایگاه بود . پایگاه حجتیه شهر ری . با بسیجی هایی از محله شهادت که یکی از مذهبی ترین و پرافتخارترین نقاط این شهر است . کارت فعال نداشت اما فعال بود . اولین نفری بود که وارد پایگاه می شد و آخرین نفر بود که بیرون می رفت . کارش در بسیج از روی تکلیف بود .

۱۲- رفتیم فلافلی . قرار بود من مهمانش کنم . سیصد تومان بیشتر نداشت . همان را با اصرار گذاشت توی جیبم . می گفت : تو زن و بچه داری . لازمت می شود .

۱۳- زیارت شاه عبدالعظیم برایش تکراری نمی شد . دلش که می گرفت یک راست می رفت همان جا . انگار نه انگار این همان حسین قبلی است ! شوخی هایش کنار می رفت . روی صورتش فقط اشک بود و اشک .

۱۴- عشق زیارت بود ! هر برنامه ای بود خودش را می رساند . این وسط ، حال و هوایش در جمکران دیدنی تر می شد .

 ۱۵- منتظر مجلس نمی ماند . برای خودش هر جا که بود روضه می خواند و سینه می زد . همیشه زیر لب نجوا داشت . گفتم : پسر ! شاید مردم فکر کنند دیوانه ای ! گفت : من حسینم . عشق من هم حسین است .

۱۶- همه اش می گفت : من آخر شهید می شوم . می خندیدم . می گفت : حالا نگاه کن . اگر آخرش شهید نشدم !

به مادرش هم این را گفته بود .

۱۷- استعداد خوبی داشت . یک بار هم تجدید نیاورد . طرح ساختمانی اش در جشنواره مقام آورد و سکه گرفت . برای دانشگاه یک بار که امتحان داد قبول شد آن هم در شهر خودش ، بدون کلاس کنکور .

به آینده اش خیلی امید داشتیم .

۱۸- نگاهی به قبرها کرد و گفت : می خواهم بدهم سنگ قبرم را بنویسند . ورودی امامزاده عبدالله بود . شوخی کردم اما . . . توی حال خودش بود . گفت : برای رفتن خیالم راحت است . داشت استغفار می کرد . درست دو روز قبل از شهادتش .

۱۹- از راه که رسیدم دیدم ناراحت و افسرده است . هیچ وقت این طور ندیده بودمش . شروع کردم به حرف زدن . نمی خواستم چیزی روی دلش سنگینی کند . بغض کرده بود .

توی خیابان با چند نفر بحثش شده بود . می گفت : بر فرض تقلب شده ، دیگر چرا به عکس امام اهانت می کنید ؟

۲۰- قیافه اش ، صورتش ، حالتش ، نگاهش عوض شده بود . بگویم معصومیت یا نورانیت در چهره اش پیدا بود ، اغراق نکرده ام . از شوخی های همیشگی اش خبری نبود . گفت : می خواهند برایم زن بگیرند ! گفتم : برو تو که بچه ای هنوز ! چند ثانیه نگاهم کرد .

با هم شروع کردیم به نقشه کشیدن . با آن برنامه ریزی عجب مراسمی می شد . مگر چند روز طول کشید ؟ دنیا روی سرم خراب شد.

۲۱- از حمام که درآمد لباس های مرتبی پوشید و نشست سر سفره . گفت : مادر ، روزت مبارک . به شوخی گفتم : این طوری که قبول نیست ! سرش را پایین انداخت . گفت : الان دستم خالی است اما کار می کنم و . . .

از دلش درآوردم . اما ته دل خودم ماند . طاقت شرمندگی اش را نداشتم . چه می دانستم این آخرین روز دیدار است .

۲۲- جلوی آینه ایستاد . تمام قد ، خودش را ورانداز کرد . شب های قبل می گفتم : شلوغ است . خطر دارد مادر . اوباش از پشت خنجر می زنند ! آن شب زبانم باز نشد . برگشت نگاهم کرد . نگاهی که هنوز دلم را می لرزاند .

۲۳- بچه ها همه شان خسته بودند . صبح باید می رفتند سر کار . شب هم درگیری . یکی کاسب بود . یکی کارمند یا کارگر . فرقی نمی کرد . بسیجی ، بسیجی است .

حسین هم خسته بود . فقط یک لقمه نان خورد که گفتند عملیات است . راه افتاد و رفت سعادت آباد .

۲۴- دلم می خواهد آن راننده پرایدی که نصف شب بچه بسیجی ها را زیر می گرفت را ببینم . همان که حسینم را شهید کرد .

کاری اش ندارم به خدا ! فقط می خواهم بپرسم دلت آمد پسر به این قشنگی را از مادرش بگیری ؟!

۲۵- در آن اطراف شهیدی نبود که پیکرش را بیاورند و او به تشییعش نرفته باشد . برای شهدا از دل و جان مایه می گذاشت .

تشییع خودش هم دیدنی بود . در قطعه 55 همسایه شهدا شد . حالا هم به برکت شهدا اسمش سر زبان ها افتاده است .

۲۶- رفته بودیم مشهد انگار . دور سفره ای بزرگ نشسته بودیم . صدایی بلند شد : آقا دارد می آید . . . حسین پرید . آماده آماده بود . زد روی شانه من . گفتم : نه . من نمی توانم .

معطل نماند . رفت که رفت .

۲۷- خون شهید هیچ وقت هدر نمی رود . دیدید یک دفعه شورش ها خوابید . فتنه گرها رسوا شدند . خون پاک او چهره زشت و حیوانی منافقان را برملا کرد و سندی شد بر اثبات مظلومیت ناگفته بسیجیان خامنه ای .

بر اساس خاطراتی از : حسن غلام کبیری ( پدر شهید ) – مادر شهید -  حبیب غلام کبیری ( برادر شهید ) – آقایان : هومن آذرمیر – علی جوالی – امیر ناصری – حامد ملا – محمد جواد سعیدی – اصغر برزگری .

جمع آوری خاطرات : مهدی جعفری

تنظیم وبازنویسی : سید حمید مشتاقی نیا

<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > آخر >>

 

منوی اصلی
صفحه اصلي
شهدا در آینه قرآن و عترت
شهدا در کلام امام و رهبری
نجواهای یک ستاره
یک عکس یک خاطره
بر مدار بینهایت
دلنوشته ها
تازه ها

کدهای خفن جاوا اسکریپت